انگشتهای پام یخ کرده ... لرز عجیبی که از زیر قفسه سینه ام شروع میشه و به گردنم میرسه تمام بدنم رو تحت تاثیر قرار میده... خودم رو جمع میکنم... یعنی واقعا هوا اینقدر سرده؟! همش تقصیر این کولره! چقدر از صداش بدم میاد!
* * *
همیشه از قرار گرفتن جلوی آینه میترسیدم... بعضی وقتها که جلوی آینه قرار میگیرم یاد اولین نگاه بچه ها به آینه میفتم... اینکه چطور با تعجب نگاه میکنن... اینکه اولین کاری که میکنن اینه که میخوان دستشونو برسونن به این دروغ بزرگ... اینکه باورش نمیکنن...
* * *
وقتی جلوی آینه قرار میگیرم همه چیز مثل همیشه است... همه چیز دست به دست هم میده تا یه فیلم جدید کلید بخوره... تست پشت تست... عکس پشت عکس... آها... این یکی عالیه... همونیه که موقع نوشتن سناریو تجسمش میکردم...
* * *
فکر میکنم هوا زیادی سرد شده... و من جلوی آینه جیره وقت آزاد خودم با زور و بی میلی ، صرف فکر کردن به یک دوست می کنم .
* * *
دوربین بره... صدا... 3-2-1... حرکت... چهره سنگی جذابش رو دوباره میسازم ولی میسازد زیباترست... قدمهای کوتاه موقر... همون اخم همیشگی... و... وارد میشود... همه متحیر شدن از طبیعت این گریم جدید... این هنرجوها وقتی جلوش بازی میکنن دست و پاشون میلرزه... 4 قدم که میخوان بردارن و از کنارش عبور کنن و از صحنه خارج بشن هم باید 100 تا برداشت بگیره بابتش...
* * *
همیشه همینطوریه... اول کار همه گیجن... خیلیهای نمیتونن بپذیرن گریم جدید رو... لباسهای جدید رو... نقشای جدید رو... ولی کافیه روز اول و دوم بگذره... اونوقته که همه همونی میشن که اون میخواد... و... ما هم همینطور... حالا همه دور یه میز نشسته بودیم... سکانس آسونی بود... خیلی آسون...
- سلام... چند تا خنده الکی ! یه نگاه هوس الود و شهوت زا
- این بخون اما خیلی گرونه
- من رفتم فاکتور بگیرم ؟!!!
- ...
* * *
همه راضی بودن... از گریم... از بازی... همه راضی بودن... نمیدونم... حالا من موندم و خط عابر پیاده...
* * *
این حداقل صراحتیه که می شه با یه دوست داشت.واقعا؟
و در آخر همچیز به یک قهر کودکانه و یک فاکتور مسخره ویک عدد انوش ختم شد!
من هستم فقط مدتی هنگ کردم.
باید منتظر بمونم تا ریست بشم